تبليغاتX
یادداشت های یک دوست
نخستین اندیشه ی خداوند یک فرشته بود و نخستین واژه ی او یک انسان
 خوش بحال پرنده...!

 

فصل سرد شده است

و ديگر آن پرنده كه هر روز به بهانه ی برچيدنِ دانه هایِ پشت پنجره می آمدُ

من نگاهی آرام از آن می دزديدم، رفته است

پرنده رفته است

و

تا بهار كه برگردد

دل را به كدام نگاهِ مهرآميزی عادت دهم؟

باز هم چشمانم از پس ِ پنجره به آن برگِ زرد و خشكيده ای كه سالهاست بر شاخه ی درخت نشسته، گره خورده است

و باز هم اثباتِ حكايتِ "تا خدا نخواهد، برگی از درخت نمی افتد"

و چقدر خسته ام از تكرار اين جمله

كه ای كاش

گاهی هم مصلحت و خير ِ خدا ميشد، آنچه دل ِ ما نياز می كرد

دلم خيس تر از درختان ِ پائيزی

حسرت می خورد به حال ِ پرنده

كه نيست در ميان ِ مردمی كه گم شده اند

و يا شايد گم كرده اند

كودكان مداد رنگی هايشان را

و بادبادكها در كاغذِ نقاشيشان  

و اين آدم بزرگ ها...

آنقدر گم كرده دارند

كه پشت صورتك هايی دروغی از بابِ دوستی می آيند در اين روزگار

و از شكل ِ انسان بودن

تنها طرحی از چشمُ، بينی و دهان را دارند


|+| دختر باران | یکشنبه دهم آبان 1388  |
 
 
بالا